بابا
تو و بابا اکثر وقتها دارین سر به سر هم میذارین رابطه شما با هم خیلی جالبه تو خیلی بابا رو دوست داری و همیشه میگی بابا من عروس توام و تو داماد منی و بعد هم با عصبانیت به من میگی « مامان چرا موقع عروسی با بابای من عکس گرفتی مگه نمی دونی بابا داماد منه» یه روز هم لباس تولدت رو پوشیدی و بعد گفتی بریم آتلیه با بابا عکس بگیریم من عروس میشم بابا هم کراوات بزنه داماد بشه عکس بگیریم .گفتی تو راه می خوام برای بابا کروات آبی برق برقی (منظورت براقه) بخرم و رفتیم آتلیه تو عکسهات خیلی قشنگ شد ه بود. دیشب عمه محدثه داشت یه داستان از الهی قمشه ای تعریف میکرد و تو داستان یه موجودی که از روابط انسانها اطلاع نداشت در خصوص نقش پدر در زندگی تعریف م...
نویسنده :
arkahil
23:43





